تبلیغات
مهرکده - درک فقر انسان
 
مهرکده
جمعه 29 بهمن 1389 :: نویسنده : اقلیما        

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر............کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

بنی آدم اعضای یک پیکرند

 

معلم چو آمد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته ی کودکان به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود

ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ، ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

تو کز،کز،تو کز،وای یادش نبود،جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید درچشم او

چرا احمد کودن بی شعور،معلم بگفتا به لحن گران

نخواندی چنین درس آسان بگو،مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار

نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار و ندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهری که از چشم خود بیم داشت

بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر وسیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها بدامان مادر خوشند ومن بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب،به مال پدر تکیه دارند ومن

من از روی اجبار و از ترس مرگ، کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار،ببین دست پر پینه ام شاهد است

معلم بکوبید پا بر زمین، که این پیک قلب پر از کینه است

به من چه که مادر زکف داده ای،به من چه که دستت پر از پینه است

یکی پیش ناظم رود با شتاب به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت چو این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سویی جهید،بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:27 ق.ظ
Thanks , I've just been searching for information approximately this subject for
ages and yours is the best I've found out till now. However, what concerning the bottom line?
Are you sure about the supply?
شنبه 18 شهریور 1396 07:25 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this post plus the rest
of the website is really good.
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
That is a great tip especially to those fresh to the blogosphere.

Simple but very accurate info… Thank you for sharing this one.
A must read article!
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:41 ب.ظ
I'd like to find out more? I'd like to find out some additional information.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 11:28 ق.ظ
These are truly great ideas in regarding blogging. You have touched some nice
things here. Any way keep up wrinting.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:59 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was
good. I do not know who you are but certainly you're going
to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
جمعه 25 فروردین 1396 05:35 ب.ظ
Thanks for the marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you
will be a great author.I will be sure to bookmark your blog and definitely will
come back from now on. I want to encourage yourself to continue your great work, have
a nice weekend!
پنجشنبه 17 فروردین 1396 12:35 ب.ظ
Pretty nice post. I simply stumbled upon your
weblog and wanted to mention that I've really loved surfing around your
blog posts. In any case I will be subscribing in your
rss feed and I hope you write again very soon!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

و حوا از آدم بار گرفت
و طی سی سال چهل فرزند به دنیا آورد و هر بار دو قلو یک پسر و دختر
آنها به اذن خدا فرزندان غیر همزاد را به ازدواج هم در می اوردند
اقلیما و قابیل همزاد بودند و به امر خدا نمی توانستند با هم ازدواج کنند
اقلیما سهم هابیل بود ولی قابیل نمی خواست اقلیما را به او بدهد
بالاخره با مکر ابلیس او هابیل را کشت و اولین جنایت بشر روی زمین به خاطر یک دختر
(اقلیما) صورت گرفت .

مدیر وبلاگ : اقلیما
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :